امروز سه شنبه ۲۱ آذر بود. اخر خفته قبل عادی بود و یه آبگوشت دبش گذاشتم و مامانم هم از خونه خاله اومد خونه داداش و عادی گذشت . دیشب هم مادر زنداییام فوت کرد و روز بعد مامان اینها میرن خاکسپاری و خلاصه مامان و گاهی بیحوصلگیهاش داغونم کرده. منتظر بغا هم هستیم وهنوز خبری ندادن. یواشکی به مامان گفتم اگه آشنایی داره یه سفارش بکنه ببینم چی میشه، روز و شبهام به سختی میگذره جهنم زندگیم قطعا این چند سال اخیر بوده.
برچسب:
نویسنده: فاطمه اکبرینژاد
برچسب:
نویسنده: فاطمه اکبرینژاد
برچسب:
نویسنده: فاطمه اکبرینژاد
یکماهه اینجا چیزی ننوشتم . تو این یکماه اخیر خیلی شلوغ بودم و مشغول آماده کردن برای سفر... بله بالاخره زمان آینده میرم و امیدوارم کارهام اونجوری که میخوام پیش بره، استرس دارم ، خدا کنه مامان مریض نباشه ومشکل خاصی نداشته باشه، امیدوارم خدا یه سرپناه بهمون بده و ... ، بارم زیاده خدا کنه مشکلی پیش نیاد وزمان آیندهها بیام بنویسم راحت رفتم ... ببینم دفعه بعد که میام اینجا چی مینویسم ؟؟ خدایا دستم رو بگیر
برچسب:
نویسنده: فاطمه اکبرینژاد
امروز نوزده آبانه و من در غمگینترین حالت ممکن هستم، صبح با مامان حرف زدم و دلتنگ بود کنی باهاش حرف زدم و زنمو.زنمو ... خلاصه گوشیش شکست و منم بیخبر و بیچاره موندم تا فردا شاید درست بشه
برچسب:
نویسنده: فاطمه اکبرینژاد
امروز یکشنبه ۲۱ آبان بود و روز تقریبا آرومی داشتم بعد از دو روز جهنمی، صبح مامان بهتر بود و آرومتر . کلی شوخی د. ق. ن...ی کردیم و ناهار خورش کرفس پختم و عصر فیلم اپنهایمر رو دیدیم و غروب زنگ زدم زنمو و مهمون داشت ا. س. د اینها و دیدم ظاهرن اونطرف عادیه و خلاصه همین دیگه . ته دلم شور میزنه خدا خودش بخیر بگذرونه و زودتر بگذره این روزها و آرامش ظاهری برگرده. عیراق هم پر کردیم ومنتظر جوابیم
برچسب:
نویسنده: فاطمه اکبرینژاد