در روز جاری صبح بیدار شدم سرد بود و با مامان اینها حرف زدم و بعد مامان همسری زنگ زد و کلی در مورد سفارش خونه و اینها حرف زدیم و بعد رفتم بیرون تهیه روزانه و اومدم خونه الان سوپ پختم و ساعت نزدیک 5 عصره و منظرم همسر برگرده . خیلی سرم درد میکنه و ذهنم شدشد درگیر خریداری خونه تهیهنه و نمیدونم قراره چی بشه فقط پناه و امیدم به خداس که کمکم کنه و راضی برگردم. خدایا یه گشایشی توی کارهام ایجاد کن و یه سر و سامونی به زندگیم بده . خدایاااااااااا کمکم کن .
آخر هفته پیش با علیه اینها رفتیم رستوران و خیلی خوش گذشت . روزهام به تهیه میگذره و با تمام بیحالی و افسردگی شدشد باز خودم رو میکشم جلو به زووووووووور .
برچسب:
نویسنده: فاطمه اکبرینژاد